امیر برات نیا

سایت شخصی

امیر برات نیا

سایت شخصی

۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نویسنده» ثبت شده است

 

عزیزم
بهار خودش آمد
روز نو شد و نوروز رسید
این بهار نمی توانم تو را در آغوش بگیرم
روی گونه هایت بوسه محبت بکارم
اما من بهار را در چشم های تو می بینم
در دست های تو
در حضورت
در شنیدن صدایت آن سوی فاصله ها
آن سوی گوشی
بهار را تبریک می گویم
بهار را برای تو خواهانم
دلم می خواهد با تو به پایان بهار برسیم
بیا این بهار دل هایمان را از آن دورها
بهم پیوند بزنیم
روی دشت خیال و کنار سبزه ها قدم بزنیم
برویم کنار جوی آب
پونه های تازه رسیده را بچینیم
بو بکشیم
عشق بازی کنیم زیر شکوفه های
سیب
و زرد الو
و بادام
این بهار بیا همه اش در خیال هم
بخاطر هم رویایی بهار را جشن بگیریم
خاطرات شیرین را پای سفره سلامت بچینیم
دلتنگی کوه و صحرا را تحمل کنیم
دوست داشتن یعنی
من بمانم برای تو
و تو بمانی برای من
دیدنت در خانه
بهاری ترین بهار عاشقی است.
تو همیشه در گلدان دلم
و  در جان و روح من سبزی
روز و روزگارت شیرین
دلت شاد و لبت خندون
نوروزت مبارک باد
#امیربرات_نیا
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
💐🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸💐
@NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 20 March 20 ، 08:07
امیر برات نیا

‍ #خبر_خوب_پخش_کنیم
در روزهایی هستیم که کمی شرایط عادی زندگی تغییر کرده و زندگی به روال معمول نیست.
همه ما در حال تجربه این نوع زندگی هستیم. دگر گونی عظیمی در نگاه و سبک زندگی اکثر ما رخ داده، عده ای از هم نوعان ما گرفتار بیماری شده اند و هر روز فعلا تعدادشان بیشتر می شود. اگر اهل منطق و آمار و علم باشید مقابله با این مشکل راه های زیادی دارد. بقول دوست عزیزم که تریز درس می دهد همان روزهای اول پیشنهاد داد که ساده ترین روش برای حل این مساله #ماندن_در_خانه است. #سازمان_بهداشت_جهانی و همه متخصصان هم چنین درخواستی داشتند.
در این شرایط عده ای در حال نابودی #ذهن و روح و جان مردم هستند. اما دوست دارم چند جمله ای بنویسم.
می گویند کاری که عیسی مسیح کرد این بود که خبرهای خوب پخش کرد.
می گویند ما برای هدفی به دنیا آمده این و هرگاه از هدف اصلی خودمان دور شویم آنگاه می گویند ما گناه کرده ایم. مرتکب گناه شده ایم. بازگشت به هدف توبه است و توبه می تواند تغییر جهت روند در زندگی باشد. و یا می تواند توبه ذهنی باشد. برای رسیدن به هدفی که ما برای آن انتخاب شده ایم، شاید خیلی طول بکشد که بفهمیم.
برای درک آنچه که باید باشیم باید برگردیم به خودمان، به درونمان، به اعماق وجودمان، به عمیق ترین بخش قلب مان تا بدانیم چه می خواهیم از بودنمان، از حضورمان در هستی.
می گویند آنانی که در زندگی، کار و هنر پیشرفت کرده اند بخاطر آن بوده که با آنچه می خواستند یکی شده اند. یکی شدن با خدا آدم را خدایی می کند، یکی شدن با هنر آدم را هنرمند می کند.
می گویند برای یکی شدن باید دست از خویش برداری. از خودخواهی رها شوز و بگذارز نور هستی در تو تجلی پیدا کند.
تا وقتی در خویشیم و در بند خویش ما در زندان ابدی هستیم. زندانی که هیچ حاصلی برای ما نخواهد داشت.
راه برای رفتن بسیار است اما کدام راه را برای رفتن باید انتخاب کرد. انتخاب تنها چیزی است که آدمی در زمین دارد. خدا آدم را در انتخاب آزاد گذاشته است و امروزمان حاصل انتخاب های دیروزمان هست.
بیایید در این روزهای سخت رو گار چون محمد، مسیح، عیسی، ابراهیم، بودا  خبر خوب پخش کنیم.
خبر بدهیم سر همین کوچه خدا هست.
بهار پشت پنجره است.
خورشید باز هم مهربانانه بر زمین می تابد .
شب مهتاب آسمان را نور می پاشد.
بیایید حال دلمان را با خبرهای خوب خوب کنیم، کودکانمان، پیرانمان و خودمان را در اندوه اضطراب نابود نکنیم.
شادی پخش کنیم که ِذت انسانیت و انسان بودن ور شاد کردن دل دیگران است.
#امیربرات_نیا
۲۱ اسفند۱۳۹۸
🔹🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🔹

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 March 20 ، 09:20
امیر برات نیا

مکتب های جغرافیایی

درس نامه

دکتر سید محمود علوی

تهیه و تنظیم: عبدالمطلب برات نیا

انسان در میان چه چیزهایی زندگی می کند؟

انسان در میان نمودهای «واقعی عینی» بعضی از نمودها به شکل طبیعی مورد استفاده انسان قرار می گیرد مثل: هوا، آب و چشمه. ولی گاهی، انسان آب فاضلاب را تصفیه می کند تا مورد استفاده قرار گیرد. همه نمودها برای استفاده انسان نیست. انسان باید تصحیح را در محیط جغرافیایی انجام دهند. نمودهای که پیش روی انسان بوده است، انسان آنها را تغییر داده تا مورد استفاده قرار دهد.

سوالی ممکن است به ذهن برسد که ایجاد تغییر در نمودها به چه وسیله ای امکان پذیر است؟ همه تغییر هایی که در نمودها امکان پذیر است با «فعالیت» انسانی امکان پذیر خواهد بود. بدون فعالیت ما قادر به ایجاد هیچ گونه تغییر در محیط خودمان نخواهیم بود. فعالیت ها می توانند ذهنی و یا بدنی باشد. فعالیت هایی می تواند ثمر بخش باشد که با واقعیت نمود عینی سازگار باشد که در این صورت بدون شناخت واقعیت عینی مقدور نیست. لذا شناخت نمودها مهم ترین گام است برای شروع فعالیت.

پس از این مرحله است که پی می بریم کدام مکتب دارای جنبه های مثبت و کدام جغرافیایی به رنگپوست اهمیت می دهد. در اینجا بطور خلاصه دو تعریف کوتاه از شناخت ارائه می گردد:

  1. شناخت: رابطه ایست بین اورگانیسم و عالم خارج، و اورگانیسم(organism) یعنی موجود زنده
  2. شناخت نتیجه اندیشیدن انسان است. در پی این تعریف مکتب انداموارگی، زنده گرایی مطرح می شود.

علم بیان واقعیت است. واقعیت کدام است؟ واقعیت چیزی است که به حس در بیاید و ملموس و مشهور باشد.

مجددا یاد آوری می کنیم که علم بیان واقعیت است و شناخت حاصل اندیشیدن انسان. این ها به دو شکل قابل لمس است.

صورت یا برون: مجموعه ویژگی های نسبتا ایستا و آشکار نمود است که به عنوان بیانگر آن نمود یا واقعیت بیان می شود.

محتوا: مجموعه ویژگی های نسبتا پویا و نا آشکار یک نمود است که با واسطه صورت ظاهر می شود.

انسان در میان نمودهای واقعیت عینی به سر می برد و برای اینکه باشد و بماند ناچار است نمودها را تغییر دهد. لازم به یاداوری است که برخی از نمودها به حالت طبیعی مورد استفاده انسان قرار می گیرد مثل: استنشاق هوا. آن بخشی از نمودهای واقعیت عینی را که انسان ناگزیر است تغییر دهد برای تغییر انها به فعالیت می پردازد، طبیعی است که در فعالیت های گوناگون مشاهده می شود. شکی نیست که تمام فعالیت ها مفید واقع نمی شوند بنابراین فعالیتی ثمر بخش خواهد بود که با نظام واقعیت عینی همراه باشد. این چنین فعالیتی بدون شناخت قانون های واقعیت عینی تحقق نمی پذیرد.

شناخت: رابطه ایست بین اورگانیسم و عالم خارج. شناخت نتیجه اندیشیدن است. اندیشیدن فعلی است که از انسان سر می زند. فاعل آن انسان و موضوعش واقعیت می باشد. همانگونه که روانشناسی نشان می دهد بر اثر اندیشیدن ویژگی های نمودهای عینی در مرکز سلسه اعصاب یا همان دستگاه فرماندهنده بدن منعکس می شود و به میانجی آن دستگاه در تمام فعالیت های آدمی تاثیر می گذارد.

چند نکته بطور خلاصه در ذهن داشته باشید برای مطالعه مفصل به کتاب های معرفی شده مراجعه نمایید:

  • مکتب چشم انداز ابتدا در هنر جلوه کرد و بیشتر به مناظر روستایی می پرداخت.
  • رنسانس به معنای تجدید حیات و تولد دوباره است، به وجود امدن عصر روشنایی در قرن 17 و انقلاب روستایی قرن 18.
  • در ابتدا منظور از چشم انداز ، چشم اندازهای طبیعی بود. در ابتدا کارل ریتر آلمانی مفهوم چشم انداز را وارد جغرافیا کرد. سپس دولابلاش، رایشتهوفن و کارل ساور.
  • دولابلاش :جغرافیا علم مکان است. جغرافیا علم مشاهده است.

در اینجا سوالی مطرح می شود: هدف منطق جغرافیایی چیست؟

هدف منطق جغرافیایی تحلیل مورفولوژی چشم انداز به عنوان یک پدیده فرهنگی است.

علم فضایی

در علم فضایی جغرافیا مطالعه آرایش فضایی پدیده (علم فضایی) می باشد.

فرد کورت شیفر در یک مقاله هاجمی به قوانین فراگیر یعنی پوزیتیوسیم منطقی یا همان اثبات گرایی اشاره کرد و منظور استثناء گرایی است. تاکید شیفر بر آرایش فضایی پدیده ها در حوزه معین بود نه بر خود پدیده ها .

امتیاز این دیدگاه: جغرافیا بصورت علم تکنوکراتیک، بدلیل بهره گیری از روش های کمی (ریاضی و آمار) بود و ایجاد همپوشانی با دیگر علوم.

 

برات نیا

اسفند 1398

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 March 20 ، 07:22
امیر برات نیا



🔴درس امروز:
🔻💴💰💴
سود کردن بدون ریسک، تجربه کردن بدون خطر، پاداش گرفتن بدون تلاش ، به این می ماند که بدون این که متولد شوید، انتظار زندگی کردن داشته باشید.
#برایان_تریسی
www.baratnia.ir
@NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:45
امیر برات نیا

متن زیر از کانال یکی از دوستان انتخاب کرده ام. حکایت این روزهای ما و رفتار فروشندگان کالاهای بهداشتی ماست. خودتان بخونید اگر دوست داشتید نشر دهید:
ابن بطوطه را به عنوان یکی از بزرگترین جهانگردانِ تاریخ می‌شناسند. حدودِ هفتصد سال پیش، از مراکش راه افتاد و کشورهایی که الآن به نام مصر، سوریه، عربستان، ایران، هند، چین، مالدیو، فیلیپین، روسیه، اسپانیا یا سومالی می‌شناسیم را دید و حتی در دربار بعضی پادشاهان هم منصب گرفت. مارکوپولو، که گویا بعضی از خاطراتش دروغ بوده، نصفِ این مقدار هم سفر نکرد.

سفرنامۀ ابن بطوطه سرشار از نکته و نمک است. اگر وقت شد، راجع به آن باید بیشتر نوشت. بخشی که این روزها مدام در ذهنِ من تکرار می‌شود مربوط است به عبور او از یک بیابانِ بسیار گرم و بی‌آب و آبادانی، جایی در عربستانِ کنونی. صحرایی که باید با سرعت از آن عبور کرد تا گرفتارِ گرمای جهنمیِ آن نشوند. او داستانی راجع به این صحرا شنیده و بازگو می‌کند:
«... نَعوذُ بالله تو گویی جهنم است! در یکی از سال‌ها باد سَمومی (باد بسیار گرم و زهرآگین) که این‌جا می‌وزَد مشقّات و مصائبِ بزرگی برای حجاج به بار آورد: ذخیرۀ آب به پایان رسید ...»*.

با تمام شدنِ ذخیرۀ آب، آن‌ها که پولدارتر بودند شروع کردند به خریدنِ آب از دیگران. با وجود تقاضایِ بالا و عرضۀ بسیار کم و بسیارمحدود، کار به حراج می‌کشد و آنان که آب داشتند، آن‌را به بالاترین پیشنهاد می‌فروختند. عده‌ای هم که پول نداشتند، نظاره‌گر این حراجی بر سر جان بودند. آن‌قدر تقاضا زیاد بود که ابن‌بطوطه می‌گوید «یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد». در آن روزگار با چهل دینار می‌شد اسب خرید. تصور کنید که شخصی بیست و پنج اسب داده است تا ظرف آبی بخرد. آب‌فروشانِ گران‌فروش خوشحال از معاملۀ پر ارزش خود بودند و گمان می‌بردند که با آبی که برایشان باقی مانده می‌توانند به شهر بعدی برسند. آب‌خَرانِ گران‌خَر نیز خوشحال بودند که زنده خواهند ماند و دینار دادند تا جان به در بَرَند. آنان که نه آب داشتند و نه دینار هم در بیم و امید که گشایشی از راه برسد.

پردۀ آخر داستان اینست که « وَ مَاتَ مُشتَرِیها وَ بائِعُها: و سرانجام، فروشنده و خریدارِ آن هر دو تلف شدند». آن‌ها که پول داشتند و خریدند و آن‌ها که آب داشتند و فروختند و آن‌ها که پول نداشتند و آب نداشتند، همگی مُردند. همه در آن معامله متضرر شدند چون مورد معامله اصلاً آب و پول نبود؛ که جان بود.

چرا این را گفتم؟ چند روز پیش، کسی تعریف کرده بود که در داروخانه خانمی آمده تا ماسک بخرد و فروشنده گفته: «نداریم». آن زن با استیصال از داروخانه خارج می‌شده که متصدی به او گفته: «البته ده‌هزار تومانیش موجوده!» و زن پاسخ داده: «بدبختِ حریص! تو اگر می‌فهمیدی این ماسک رو مفت می‌دادی به مردم تا کسی خودت و زن و بچه‌ت رو مریض نکنه». عجب حرفِ عمیقی!

این بلای دور از انتظار که این روزها در ایران افتاده اگر مهار نشود همان معامله‌ای را با مردم می‌کند که عطش۟ با آن کاروان  کرد. ماسک‌فروشان و داروفروشان وارد معامله بر سرِ جانِ خود خواهند شد اگر در این بیابانِ طمع قدم بگذارند و آن روز، دور از جانِ همه، «فروشنده و خریدارِ آن [ماسک] هر دو تلف» می‌شوند.

* نقل قول‌ها از «سفرنامه ابن‌بطوطه» ترجمه محمدعلی موحد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:32
امیر برات نیا

ظهر زودتر خوابیدم و زودتر بیدار شدم. قبل از غروب رفتم بالای کوه تا به تماشای غروب بنشینم و با خودم خلوت کنم.

 

در بین راه به خیلی چیزها فکر ‌کردم، به زیبائی و کششی که در وجود هر زنی هست. به عشقی که در چشم هایش نهفته و آشکار است. به میلی که در مرد هست و او را وا می دارد تا در پی زن روان می کند.

 

به واژه های زیبا و عاشقانه فکر کردم. به شیطنت های خاص خودم در کودکی، در جوانی و الان. به دوست هایی که دارم، چه از نوع مجازیش و چه از نوع حقیقی اش و چه از نوع مجازی_حقیقی . به آدم هایی که به من اعتماد دارند و به رازهایی که دوستانم برای من بازگو می کنند، چون راز است هرگز نه گفته خواهد شد و نه نوشته. به قول دوستی "راز سر به مهر" در درون آدم می مانند.

 

به #تعطیلات $کرونای فکر می کنم که بی سابقه بوده، در طی ۴۳ سال گذشته هیچگاه مدرسه ها اینقدر تعطیل نبوده اند، و حالا ۴۵ روز وسط سال تعطیل شده اند و بسیاری بدون برنامه عمر خواهند گذراند.

 

آفتاب که در پشت کوه ها از جلو دیدگانم محو شد از کوه سرازیر شدم به سمت خانه. مثل همیشه کلاغ ها در مسیر بودند، دسته جمعی در آسمان و در نور طلائی خورشید بال می زدند و می رفتند تا در کنار عشق های سیاه شان یک شب عاشقانه دیگر را بگذرانند. از فردا بگویند... از روزی که گذشت...

 

تازه رسیده ام خانه. تشنه ام. چای، نوشیدنی مورد علاقه ام را خودم درست می کنم و نوش جان می کنم. می روم سراغ #یارمهربان، یار جانی، و عشق جان. این بار #خاطرات_زمستان است.

 

هر کتاب جدید مثل معشوقه جدید است. هر معشوقه ای ویژگی های خاص خودش را دارد. در هر معشوقه ای زیبایی وجود دارد که آدم باید خودش کشف کند تا از بودن با آنها لذت ببرد. زیبایی به هیچ وجه همیشه جنبه ظاهری ندارد. زیبایی، ذات زیبای هر معشوقه ای است.

 

معشوق های من کتاب های من هستند. هر کدام به نوعی زیبا و شوق آفرین هستند و هم نشینی با آنها به آدم لذت و شادی می دهد. این بار کتاب خاطرات زمستان را برای خواندن و عشق بازی انتخاب کرده ام. چند صفحه ای را می خوانم. خوبی اش این است که شوق نوشتن را در من بر می انگیزد.

 

دوباره قلم دست می گیرم و می نویسم که در اوج همه گرفتاری ها باز هم اگر عشق دیدن معشوقه اگر در جان و دل باشد عبور از همه بلایا آسان خواهد شد.

 

دوستی گفت: سکوت نکن، صدا بزن، حرف بزن هر چند فاصله ها باشد. و من از این فاصله می نویسم،:

می توان از هزاران کیلومتر ان طرف تر عاشق شد و عاشق ماند...

#امیربرات_نیا

۱۴ اسفند۱۳۹۸

💟🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💟

t.me/NasimeKhoshRZ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:30
امیر برات نیا

‍ این روزها روزهای خاص و فراموش نشدنی است. 
اگر به قول سهراب چشم ها را بشوریم و جور دیگر نگاه کنیم می شود زندگی را از زاویه جدیدی تجربه کرد. 
تا جایی که یادم می اید همیشه در همه بحران ها رفتار ادم ها مشتریان، تامین کننده ها و فروشندگان عمده فروشی و خرده فروشی یکسان بوده و هیچ تفاوتی نکرده است.
با بروز هر بحرانی مصرف کنندگان به عنوان مشتری به سمت فروشندگان مراجعه کرده اند و بیش از حد نیاز تقاضا ایحاد کرده اند.
تامین کننده ها و عمده فروشان هم فضا را برای کسب درآمد بیشتر مناسب دیدن  رفتار اقتصادی کرده اند. 
شاید سن خیلی از شما به سیر تاریخی در ۴۰ سال گذشته قد ندهد ولی من بسیاری از این رفتارها را بارها و بارها دیده ام.
از زمان انقلاب، جنگ و بعد از جنگ همیشه مواردی بوده که مردم نگران کم شدن کالا بوده اند. احتکار و گران فروشی جزئی جدایی ناپذیر از این روند بوده است.
۱۲ روز است زندگی ما و ذهن های ما درگیر یک بیماری شده است. اقلام بهداشتی نایاب شده. من هیچ ماسکی و ماده ضد عفونی پیدا نکرده بودم. البته فقط به دو داروخانه و مرکز بهداشت مراجعه کردم. وقتی دیدم پرسنل مرکز بهداشت بدون ماسک مشغول انجام کار هستن. کلا بی خیال این مسایل شدم. صبر کردم تا کالا وارد بازار شود. 
امروز به داروخانه نزدیک خانه مراجعه کردم دیدم ژل ضد عفونی کننده دست رسیده یک دانه خریدم. 
به کارگران و صاحبان کارخانه های تولید کننده درود فرستادم که به وعده خودشان عمل کردند و جو روانی جامعه را تغییر دادند.
در بحران ها حفظ ارامش و اولویت دادن به کسانی که اسیب دیده اند و یا از ما بیشتر نیاز دارند یک ضرورت است.
جوانمرد باشیم و یادمان باشد دنیا گذران است و این سختی هم خواهد گذشت. 
#امیربرات_نیا 
۱۲ اسفند ۹۸
#ماده_ضدعفونی
#ویروس 
#بحران 
#مدیریت_بحران 
#کرونا
💟🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁💟
t.me/NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 00:28
امیر برات نیا

🔴#من_و_سینما  بخش دوم
.
اون سالها ما خونمون کولر نداشتیم. سیستم سرمایشی خونه ما یک پنکه توشیبای ژاپنی بود و اگر جواب نمی داد شلنگ آب سرد که وسط حیاط با لباس می رفتیم ززر اب. گاهی با لباس گاهی بی لباس. خنک که می شدیم تا عصر کافی بود.
ماه رمضان تابستان بود. توی ماه رمضان سینما رفتن خیلی کیف داشت به دو دلیل سیگار کشیدن ممنوع بود. خوردن تخمه هم ممنوع بود ای باعث می شد فیلم را در فضای سالم و ساکت دید.
ماه رمضان وسط تابستون بود و هوای بیرون گرم. من برای فرار از گرما و گرسنگی ساعت هشت می امدم دم سینما. بلیت می خریدم. سیانس اول ۹ بود. می رفتم داخل. سینما کولر داشت. جایی روبروی دریچه کولر انتخاب می کردم و می نشستم. بعضی روزها تا چهار بعد از ظهر داخل سالن بودم. سه یا چهار بار فیلم را می دیدم. همونجا می خوابیدم. نزدیک افطار بر می گشتم خونه.
روزهایی هم که پول نداشتم برم سینما می رفتم کتابخانه مرکزی استان قدس، چون کولر داشت. از صبح می نشستم تا عروب کتاب شعر مهدی سهیلی می خوندم.
سر ظهر هم می رفتم تو حرم زیارت می کردم. هوای داخل هم خنک بود. خلاصه تابستون رو اینجوری گذراندم. 


 
بعد از اینکه دیپلم گرفتم دیگه مجله فیلم نخریدم و رفتم سربازی. افتادم تهران.هر وقت در بین مرخصی ها مجبور بودم چند ساعتی در تهران باشم می رفتم سینما. مخصوصا زمستون ها که بیرون سرد بود می رفتم سینما. تابستون ها که اوا گرم بود بازم می رفتم سینما. سینما یک جوری خونه من بود. لذت می بردم ازش. حیف که برای رفتن به سینما پول نداشتم. برای تک تک فیلم ها ۲۰ کیلومتر پیاده روی می کردم تا پول پس انداز کنم 

اما سال هاست که سینما رفتن  از برنامه زندگی ام حذف کرده ام . حالا دیدن فیلم خیلی ساده شده. فیلم از همه نوعش در دسترس هست. 
اون موقع گاهی پول بیشتر که داشتم می رفتم ساندویچی. عاشق ساندویچ همبرگر بودم. اونم همبرگر دونونه. نوشابه هم که نمی شد نخورد. 
حالا خونه ام کولر داره، هم سیستم گرمایشی مدرن. پولم به اندازه نیازم دارم. اما سینما نمی رم. نمی دونم چرا یا خیلی کم میرم. شاید چیزی در درونم گم شده. شاید اون حس و حال. اون تلاش برای پس انداز کردن پول. اون یواشکی رفتن سینما. 
این روزها توی خونه فیلم می بینم اما دیدن و تماشای فیلم در سالن های سینما لذت دیگری دارد.
یک زمانی هم برای اینکه کتاب بخرم وقتی از سرکار شب ها می خواستم برگردم خونه سوار تاکسی نمی شدم. پیاده بر می گشتم. جایی برای پول کرایه را گذاشته بودم پول کرایه راه را می گذاشتم انجا. اخر ماه پول ها را می شمردم و می رفتم کتاب می خریدم. 
حالا وقتی به من می گن اینا چیه نگه داشتی؟ با خودم می گم اینا همه اش خاطره است، این ها ساعت ها پیاده روی است. به عشق داشتن این ها من چقدر شهر را گشته ام.
من هنوز هم عاشق سینما هستم اما ...
یک زمانی هم رفتم ارشاد در خزابان بهار. رفتم کلاس کارگردانی ثبت نام کنم. خیلی پول می  خواست نداشتم و نمی شد جوررش کرد. بی خیالش شدم و آمدم بیرون. 
از دوستان اون زمان من محسن قصابیان هنکلاسی من بود. حالا اون کارگردان شده. محسن وضع مالیش بعتر بود.
پول برای پیشرفت لازمه اگر باشه ادم سریع تر به ارزوهاش می رسه و اگر نباشه بخشی از آرزوهاش در یک جایی از زندگی جا می مونه.
الان برای همه اون تلاش هام خوشحالم. همیشه با عشق زندگی کردم و همیشه پر انرژی بودم و هستم. 
زندگی همین عشق ها بود.
#امیربرات_نیا  
۱۰ اسفند ۹۸
t.me/NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 00:19
امیر برات نیا

🔴#من_و_سینما  بخش اول 
دوره دبیرستان من عاشق سینما بودم. عاشقی منم بر می گشت به رفتن به سینما با محمد رحیم رحمتی پسر عمه بزرگم، منظورم پسر عمه کلثوم بود. در حقیقت من سینما را با اقا رحیم تجربه کردم. اولین فیلم ژاپنی بود. کلی گریه کردم. اسم فیلمش یادم نیست. اما تجربه جدیدی بود که باعث شد من عاشق سینما بشم. با هم رفتیم سینما هویزه توی خیابون دانشگاه. الان شش تا سالن داره، اون موقع یک سالن داشت. بزرگ و وسیع و جا دار. نشستن تو اون سالن چقدر لذت داشت. پول فیلم و خوراکی را مهمون اقا رحیم شدم. هیچوقت هم فرصت نشد آقا رحیم رو مهمون کنم به سینما. من ده سال از اقا رحیم کوچکتر بودم.  آقا رحیم رو خیلی زود از دست دادیم. اونم تو اولین روزای بهار و شد مصداق شعر ارغوان: 
ارعوان این چه رسمی است که بهار 
هر سال با عزای دل ما می آید
یکی دوسال بعد خودم راه سینما را پیدا کردم. اون موقع سینماهای مشهد دو قیمتی بودند. سینماهای درجه یک آفریقا و هویزه گران تر بودند و بقیه سینماها ارزان تر. آسیا، ارشاد، انقلاب و اسم اون یکی رو یادم رفته...
من بیشار وقت ها این سه تا می رفتم. ارزان تر بود. بعضی وقت ها فیلم های جدید که می آمد می رفتم هویزه و آفریقا.
پول سینما رفتن نداشتم. برای اینکه بتونم برم فیلم ببینم تنها یک راه داشت. پول کرایه راه هم رو پس انداز کنم. برای پس انداز کردن پول باید چند روز پیاده می رفتم مدرسه و پیاده بر می گشتم. تمام روزهای هفته رو پیاده می رفتم مدرسه، پیاده بر می گشتم، همه پول کرایه ها را پس انداز می کردم. خونه ما از سینما ها دور بود برای رفتن و برگشتن نیاز به کرایه راه داشتم. بلیت سینما پنج تومان بود. کرایه راه هم یک تومان می شد. خوراکی نمی خریدم. پول نداشتم. 
خیلی از مواقع تنهایی می رفتم. بعضی از وقت ها با دوستان و یا آشنایان. دوستانم محدود می شد به تعداد کمی. 
آن موقع در برنامه درسی ما درسی بود به نام طرح کاد. یک دوز بجای اینکه برویم دبیرستان می رفتیم سرکار. ما مربی داشتیم به نام آقای کردستانی که به ما سر می زد و از محل کارمون بازدید می کرد.
چهار سال باید هفته ای یک روز می رفتیم سرکار تا کاری یاد بگیریم. بابا اداره راهداری مشهد کار می کرد. آقای خدیوی شوهر خاله اشرف هم خود اداره راه و ترابری بود. جای بابا نمی شد رفت چون راهداری مشهد در خارج از شهر بود. در جاده مشهد قوچان، جنب کارخانه شیر پگاه. بنابراین برای گذراندن طرح کاد رفتم اداره راه و ترابری بخش مکانیک ماشین آلات سنگین.
استادکارم جناب آقای ساعت چی بود که در آمریکه دوره تعمیر بولدوزر را دیده بود. کار خیلی زیادی برای انجام دادن نبود. کم کم متوجه شدم که با یک روز آمدن سرکار چیزی نمی شود یادگرفت. 
آخرهای وقت هم که می شد بیکار می شدیم. در بخش تراشکاری اداره هم چندتا از بجه های دبیرستان خودمان بودند که طرح کاد را می گذراندند. با هم اشنا شدیم. یکی از آنها حسن صنعتی بود. بچه اهل ورزش و عضو تیم بسکتبال مدرسه بود، قد بلندی داشت، پسر خونگرم و دوست داشتنی بود. مهم ترین ویژگی حسن صنعتی علاقه وافر او به کار و یادگیری کار بود.
چند ماه بعد یک روز بعد از اینکه آقای کردستانی آمد بازدید و حاضری زد و رفت منم از آقای ساعتچی اجازه گرفتم و یواشکی از اداره خارج شدم. سواراتوبوس شدم و رفتم سینما. لذت دیدن فیلم آنهم در زمان ساعت آموزشی خیلی دلچسب بود. اولین تجربه باعث شد که این کار تداوم پیدا کند و هر روز شنبه دعا می کردم که جناب کردستانی زودتر بیاید حضور و غیاب کند و من بروم سینما. تمام هفته از آخر خیابان ضد پیاده می امدم خیابان بهار، کوچه سلام. پول کرایه ها را خرج نمی کردم و پس انداز می کردم برای شنبه هفته بعد. برای دیدن یک فیلم تازه در سینما. 
فیلم دیدن من باعث شد که کم کم علاقمند شدم به جمع آوری اطلاعات فیلم ها بصورت بریده روزنامه و مجلات. همه رو توی یک دفتر می چسبوندم. کمی که گذشت دیدم این کار هم خیلی وقت گیر و هم چندان جذاب نبود. دیگه بی خیال این کار شدم و اون دفتر رو تا سال داشتم و سرانجام در طی زمان محو شد. 
وقتی بی خیال دفتر شدم رفتم سراغ خرید مجله فیلم. چند ماه خریدم دیدم دردسر خرید پیدا شد. مجله دیر می امد و گاهی نمی آمد. تابستان رفتم سرکار. حقوق کارم را پس اندا  کردم و مجله فیلم را آبومان شدم. هر ماه مجله را واسم می آوردن دم خونه.
هنوز اون مجلات را دارم. همه رو صحافی کردم و نگهشون داشتم. 
از اقوام فقط یک روز با پسرخاله ام حمید باقری یک روز رفتیم سینما آسیا و یک فیلم خارجی را با هم دیدیم.
از خاطرات جالب سینما رفتم دو خاطره شیرین دارم. اول اینکه سینماهای اون موقع بعد از تمام شدن فیلم تماشاگرها را بیرون نمی کردن و می شد مجدد فیلم را از نو دید.
#امیربرات_نیا 
۱۰ اسفند ۹۸
t.me/NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 00:16
امیر برات نیا

 

🔴تسخیر ناپذیر

 

🔹در تعطیلات اجباری فرصتی یافت شد تا کتاب تسخیر ناپذیر اثر ویلیام فاکنر که تا نیمه هایش خوانده بودم و به حال خود رها کرده بودم را تمام کنم. این سومین اثری است که از فاکنر می خوانم. «حریم» و«گور به گور» را قبلا خوانده بودم. همین چند دقیقه قبل تمام شد. در روزی که تمام اخبار شده مبارزه با ویروس کرونا. کرونا برای خیلی ها شده تسخیر ناپذیر اما خیلی ها خودشان تسخیر ناپذیرند. هنوز دارم به شخصیت های رمان فکر می کنم. به اتفاقات و شیوه بیان فاکنر که در عین سخت بودن خوانش داستان هایش ادم را به دنبال خود می کشاند حتی اگر از داستان سر در نیاوری. این کتاب نسبت به کتاب های دیگرش ساده تر و روان تر است.

 

🔶بطور خلاصه رمان، داستان زندگی یک خانواده را در خلال جنگ های داخلی آمریکا؛ زمانی که جنوبی ها و شمالی ها با همدیگر می جنگیدند، روایت می کند. روای داستان پسر نوجوانی است به نام «بایارد» داستان از دوره کودکی او شروع می شود تا مرد شدنش ادامه می یابد. در طی این گذر زمان اتفاقات زیادی برای خانواده و بایارد می افتد و کودک همراه با اتفاقات به پختگی روحی و جسمی می رسد. در خلال این اتفاقات آنچه که مهم است این است که انها هرگز تسلیم نمی شوند. شکست می خورند اما ادامه می دهند. این سیر رشد درونی و بیرونی در سرتاسر داستان ادمه دارد.

 

🔹بایارد دائم در حال تغییر است و تجربه زندگی در بسیاری از موارد او خودش را با «رینگو» مقایسه می کند در بسیاری از موارد از رینگو عقب است و در برخی مسایل از او جلو، درست مثل همه انسان های دیگر که در هر لحظه نسبت به خیلی ها عقبیم و نسبت به خیلی ها جلو. رمان داستان زندگی سیاهان آمریکاست، داستان آزاد شدنشان. در جنگ هر کدام از شخصیت های زمان تلاش می کنند تا زندگی را جلو ببرند و به سرانجام برسانند. بایارد توجه عمیقی به پدرش سرهنگ دارد. مردی که خوب اسلحه می کشد و شجاعانه در جنگ شرکت می کند.

 

نام رمان زیبا انتخاب شده و جالب توجه است. خود من هم وقتی دنبال کتاب می گشتم ابتدا نام کتاب توجه مرا به خودش جلب کرد. وقتی از لای قفسه کتاب ها بیرونش آوردم تازه نویسنده کتاب را دیدم. در رمان شخصیت بی بی جون برایم جالب بود. بی بی جون مادر بزرگ بایارد است. او کارش دزدیدن اسب های سربازان شمالی است. انهم با جعل امضاء و نامه اداری. وقتی اسب ها را با کمک نیروهای سرهنگ می دزد سپس در فرصت بعدی آنها را به گروه دیگری از سپاه شمالی ها می فروشد. بایارد و رینگو هم در این کار مددکار او هستند. بی بی جون پس از هر بار که دزدی می کند و پول خوبی بدست می آورد در مقابل خدا زانو می زند و توبه می کند.

 

🔹رمان روایت آدم هایی است که برای آزادی و استقلال مبارزه می کنند. در این تلاش دست به هر کاری می زنند، آدم می کشند، دزدی می کنند تا بودنشان ثابت شود، حتی زمانی که شکست خورده اند اما هم چنان تسخیر ناپذیرند. در این روایت ما به این نکته واقف می شویم که هر ادمی در عین خوب بودن در بسیاری از لحظات زندگی ممکن است و یا مجبور است به یک قاتل تبدیل شود.

 

🔸صفحات آخر کتاب بسیار زیباست. زمانی که بایارد برای کشتن قاتل پدرش وارد دفتر وکیل می شود، بدون اسلحه می رود. بسیاری از به او پیشنهاد می کنند که با اسلحه برود اما او تسخیرناپذیر است. وقتی آدم های سرهنگ او را در پشت میز اتاق وکیل در حالیکه اسلحه وکیل در دستانش هست می بینند هر کدام قصه را از زاویه دید خود تعریف می کنند اما او ساکت است هیچ چیزی نمی گوید.

 

وقتی بایارد به خانه می رسد زن پدرش رفته است و او هم چنان  در عین آگاهی از همه چیز خودش را به ندیدن، نشنیدن می زند، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده.... او تسخیرناپذیر است.

 

🔵پنج پاراگراف منتخب کتاب از نگاه من:

 

در خشان ترین پیروزی و غم انگیز ترین شکست ها چیزی جز هیاهوی یک لحظه بشمار نمی رود.

🔹هر وقت کسی به غریبه ای اطمینان کند هرچه به سرش بیاد حقش است.

🔸خواب و خیال چیز خیلی بی خطری نیست که آدم نزدیکش بماند. این را خوب می دانم. خودم یک وقت خواب و خیالی داشتم. مثل تپانچه پر می ماند که ماشه اش یک تار مو باشد. اگر تا مدتی به همان صورت بماند، بالاخره به کسی صدمه خواهد زد؛ اما اگر خواب و خیال یا آروزی خوبی باشد به تمام این دردسرها می ارزد...

🔶پدرم خبط می کرد، و وقتی فهمید خبط می کند که خیلی دیر شده بود و نمی توانست جلوی خود را بگیرد درست مثل همیشه مستی که به نقطه ای می رسد که دیگر برای نخوردن خیلی دیر شده است، آن وقت به خودش قول می دهد که دیگر نخواهد خورد و شاید هم باور می کند که دیگر نخواهد خورد و یا می تواند نخورد اما خیلی دیر شده است.

🔹گویی پدرم با مردن دیگر حاجتی به هوا نداشت، اکنون هوا را با خود برده بود.

امیر برات نیا

9 اسفند 1398

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 March 20 ، 23:57
امیر برات نیا