امیر برات نیا

سایت شخصی

امیر برات نیا

سایت شخصی

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

وقتی نگاهم می کنی
چشم هایت با من حرف می زنند
برای حرف زدن هیچ تقلایی نکن
همین نگاه تو
شیرین ترین شعر ناب عاشقانه است
شیواترین واژه های عاشق
در پس نگاه تو هویداست
وقتی نگاهم می کنی
گم می شوم در حضورت
در تمنای بدون تمنایت
در سکوت چشمان عاشقت
محو می شوم .
#امیربرات_نیا
۱۰ آبان ۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 19 ، 20:51
امیر برات نیا

#نذری_ماندگار
🏺از کوه که رسیدم خونه، دوش گرفتم و رفتم بروم خانه آقا #رضا_عصارگل برای گرفتن شله نذری. رفتم‌ بلوار امامت. وقتی رسیدم در خانه دیدم جمعیتی انبوه از زن و مرد پشت در ایستاده بودند و منتظر توزیع #شله. کمی منتظر ماندم. آقا رضا آمد دم در. سلام و  احوالپرسی کردیم. بعد آقا رضا خدیوی آمد. پشت سرش دایی محمد و خانمش. و بعد خاله اعظم.‌ کمی با آقا رضا خدیوی حرف زدیم.بعد رفتیم داخل. دایی احمد اقا و محسن آقا و محمد روحبخش هم بودند. من ظرف های شله را گرفتم ‌و برگشتم خانه.
🍁 #شله_حاج_آقای_عصارگل برای من خاطرات زیادی دارد. خاطرات ماندگار من با این #شله_نذری بر می گردد به چهل و اندی سال قبل موقعی که هنوز حاجی عصار گل زنده بود. خانه حاجی در خیابان احمد آباد، خ  بخارایی بود. تا جایی که یادم میاید در انتهای کوچه بود. یک خانه دو طبقه با حیاط ویلایی که کنارش یک باغچه کوچک هم بود. آن موقع آقا رضا پسر حاجی هم سن و سال ما بود.
🏺 آخر ماه صفر که می شد همسر حاجی که خاله ها به ایشان می گویند دختر عمو روضه می خواندند. روز آخر روضه هم مصادف بود با #شهادت #امام_رضا مراسم شله نذری داشتند. تو کارت های دعوت آنزمان که همیشه حاجی عصار گل چند روز قبل پخش می کرد نوشته شده بود "بیاد پدر و مادرم" . حاجی نذری اش برای آمرزش والدینش بود. مردان و جوانان خانواده روز قبل و شب قبل برای کمک جهت پختن غذا   بویژه چمبه زنی( کسانی که مشهدی نیستند بد نیست بدانند برای آماده شدن این غذای سنتی ویژه مشهد چندین ساعت باید محتویات دیگ را با چمبه که چوب های مخصوص و بزرگی است باید هم زده شود.) در خانه حاجی حاضر می شدند.
🍁 من و خانواده ام و سایر خاله ها و دایی ها که آنموقع بچه بودیم روز شهادت صبح می رفتیم خانه حاج آقای عصار گل. دیگ های شله که معمولا دوتا دیگ بود توی حیاط برپا می شد. چون خانه دو طبقه رود. یک طبقه زن ها بودند و یک طبقه هم مردها. همه اعضای فامیل حاضر بودند، معمولا کسی غایب نمی شد. هر کسی هر کاری از دستش بر میامد انجام میداد. تا ظهر همه مشغول بودند.
🍁سر ظهر که می شد سفره نذری را پهن می کردند. از میهمانان با نان و پنیر و سبزی خوردن و شله پذیرایی می شد. سبزی ها را خانم ها آماده می کردند. جو حاکم خانه و فضای که شله درست میشد هم محترمانه بود و هم شادابی و نشاط داشت. حاج آقای عصار گل مرد خوش برخورد، باوقار، بزرگ منش، و سخاوتمند بود. اخلاق خوشی داشت. خوش اخلاق بود. همیشه لبخند بر چهره داشت. چهره اش نورانی و تو دل برو بود. همه دوستش داشتیم. ما بچه ها بیشتر. آخرین بار من ایشان را در بیمارستان دیدم روزی که #آقای_حسینی بخاطر بیماری قلبی بستری شده بود. دیگر هرگز وی را ندیدم. روحش شاد.
🏺آخر ماه صفر برای من تا سال های سال یعنی روز شله حاج آقای عصار گل بود. تا وقتی خانه حاجی خیابان احمدآباد بود من و خانواده همیشه حاضر بودیم. چه در کمک کردن چه در خوردن. نمی دانم چه سالی حاجی خونه رو فروخت و رفت محله جدید، بلوار دانش آموز. از اون موقع به بعد دیگه قسمت نشد ما بریم. ما بزرگ تر شدیم، رفتیم، سربازی، و بعد هم دوران دانشجویی و.... . دیگه اون دورهم بودن برای من رنگ باخت. ما بزرگ شده بودیم.
🍁نذری حاج آقای عصار گل علاوه بر اینکه نذری بود و هست، مکانی بود برای پیوندهای فامیلی، برای بودن در کنار هم، همدلی و مهربانی. حالا سال هاست حاجی از میان رفته اما نذر را پسرش آقا رضا در روز شهادت امام رضا(ع) ادا می کند. یک افسوس هنوز باقی است کاش خانه ها آپارتمانی نشده بود و باز هم می شد دور هم جمع می شدیم و سر دیگ شله حضور داشتیم و تنها سهم ما از این نذری ماندگار گرفتن و خوردن نبود.
نذرشان قبول و روح درگذشتگان شاد
مخصوصا روح حاج آقا عصار گل
#امیربرات_نیا
۷آبان۱۳۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 19 ، 20:43
امیر برات نیا

 #آدم_دیروز_و_امروز
🍁اگر آدم دیروز باشی، می توانی با اطمینان بگویی امروزت از کجا شروع می شد؟
و
🍁اگر آدم امروز باشی می توانی به یقین بدانی دیروزت کجا تمام شد؟
📚دلم می خواست به این دوتا سوال عاشقانه جواب می دادم. یعنی حرف دلی می نوشتم برای اهل دل اما بگذریم. می خواستم درباره موضوع دیگری حرف بزنم. موضوعی که امروز و همه روزهای عمرم درباره اش اندیشه ام و می اندیشم. اما حرف امشب...
🌺
هیچ راه گریزی برای آدمی وجود ندارد، زندگی در جلوی ماست و ما آگاهانه به جلو می رویم در حالیکه می دانیم مرگ پشت سر ما ایستاده است   به زندگی لبخند می زند. باز می دانیم که در انتهای زندگی مرگ را ملاقات خواهیم کرد. شادی زندگی و زیستن را هر روز می خواهیم. هر روز بیشتر از دیروز. بیشتر از حتی لحظه قبل. زندگی تا وقتی زنده هستیم مال ماست.
زندگی را عاشقانه زندگی باید کرد، حتی اگر همراهت یا همراهانت تو را عاشقانه دوست نداشته باشند اما تو می توانی عاشقانه حداقل خودت را و وجودت را و به قول نویسنده ای عاشق خویشتن خویش باشی.
♦️
چه آدم دیروزمان باشیم و چه امروزمان، سهم زندگی الان در اختیار ماست، فرصت شاد بودن و شاد زیستن را بر باد ندهیم.
#
امیربرات_نیا
۲۸مهر۱۳۹۸

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 23 October 19 ، 06:05
امیر برات نیا


هشت و نیم شب بود که تصمیم گرفتم که برم سمت پارک #صفا. نزدیک ترین و بزرگ ترین پارک به خانه من. مثل همیشه حاشیه بلوار فکوری را پیاده طی می کنم. از جلوی دکه پلیس راهنمایی و رانندگی کنار میدان دلاوران رد می شوم. از ضلع غربی وارد پارک می شوم. سمت راست حاشیه میدان آب نمایی است که روشن است صدای شرشر آب در فضا پخش شده و در جلوی آب نما ردیفی از وسایل ورزشی است. یکی از این دستگاه ها را امتحان می کنم. و بعد راهم را می کشیدم و به سمت مرکز پارک ادامه مسیر می دهم.
آنچه خواهم نوشت مشاهدات من است و قضاوتی ندارم. کناره های مسیر خانواده ها فرش پهن کرده اند و کنار هم نشسته اند. بیشتر افراد یا سرگرم خوردن هستند یا حرف زدن. برخی هم سرشان با نوزادان گرم گرم است. این ها چند سکانس از زندگی عادی هستند. 
چند جوان روی دیواره سیمانی نشسته اند. همگی گوشی در دست در حال کند و کاو هستند و هراز گاهی نیم نگاهی نیز به  اطراف میاندازند.  اما مرکز توجه شان گوشی و پیام رسان های فعال است. 
از کنار آنها رد می شوم. تعدادی از نوجوانان کفش های اسپرت به پا دارند. اکثرا پسر. دو تا دختر نوجوان هم در بین شان هستند. همیشه هستند. یکی از دخترها به گردن پسری که نیم متر از او بلندتر است آویزان شده. دستان دختر دور گردن پسر است. پسر بی هیچ هیجانی ایستاده و دختر نه تنها با چشمانش که با همه وجودش او را تمنا می کند. به آرامی از آنها رد می شوم. 
روی نیمکت دیگر خانمی حدود سی ساله زنی آرایش کرده سیگاری رو لب گذاشته و پک می زند و چند ثانیه در ریه ها نگه می دارد و آرام به بیرون فوت می کند... حالت رفتارش زیباست ... اما وجودش پر از درد و غم و رنج است. شادی در روی چهره اش دیده نمی شود.
محوطه مرکزی پارک را رد می کنم در حالیکه خانواده ای دور  هم دارند میوه می خورند. 
مسیرم را به سمت درختان پایین کوه ادامه می دهم. این مسیر تاریک و خلوت است و خلوتگاه. خلوت های دو نفره، دختری یا پسری، خلوت مردی و دختری، خلوت مردی و زنی، خلوت زنی و پسری. همه جور این نوع خلوت ها را در این مسیر دیده ام اما دیشب فرق می کرد. چند َصحنه را می نویسم.  خلوت ها دو نفره است.
 پسری و دختری. پسر روی دیواره سنگی نشسته است. پاهایش را بشکل هفت باز کرده است. دختر در مرکز هفت ایستاده به شکل عجیب همه اضلاع و نقاط خطوط خاص بر هم مماس هستند تا متوجه من می شوند دختر نیم گامی به عقب می خزد اما بی تفاوتی مرا که می بینند جاذبه حس نیاز دوباره او را به درون ۷ می کشاند. همه چیز روی هم قرار می گیرد، پسر دختر را به آغوش می کشاند و چقدر دختر عاشقانه وارد این آغوش می شود. رد می شوم. 
چندین گام بالاتر سر پیچ جایی که از پائین دیده نمی شود دختری روبروی مردی ایستاده که ریش بلندی دارد. روی شانه های مرد در تاریکی ردایی دیده می شود، تعجب می کنم. مرد ردایش را باز می کند دختر به درون ردا می رود حالا فقط یک تن دیده می شود فقط من می دانم که آن هیکل دونفره است، آرام آرام به سمت شان می روم. مرد ردایش را باز می کند، تازه می فهمم ردا چادر دختر است، دختر فاصله می گیرد خودش را مرتب می کند. نگاهشان نمی کنم که بتوانند دمی بگیرند و راند بعدی را با آرامش انجام دهند. می گذرم. هنوز تا رسیدن به تندیس سیمرغ صد متری مانده است نیمه راه چشمانم خلوت دیگری را می بیند. اینبار خانم جوانی با چهره آرایش کرده و مدل جدید، لب های برجسته، گونه های کاشته شده و دماغ تراش خورده روی دیواره سنگی نشسته است. مردی با تفاوت سنی چند سال روبرویش  نشسته دست در دست یار خودش دارد. بر دستان سفید و نرم یار زیبایش بوسه می زند، به نجوا از او خواهش های روح و جسم را بیان می کند، قیافه خانم نشان از خوشایند بودن فرآیند است اما حال من کمی بد می شود با خودم می گویم این معشوقه باید به مردی که عشق اوست و عاشق اوست بگوید بلند شو عشق من. تو تاج سر منی. تو سرور منی.  اما لذت می برد او از این معاشقه...
می گذرم به پیچ آخر می رسم جایی که گنبد طلایی حرم امام رضا(ع) دیده می شود. سلامی  عرض می کنم. کمی می ایستم. به آسمان تاریک نگاه می کنم به نور چراغ های ردیف شده ماشین هایی نگاه می کنم که از بالای پل آزادی به سمت ما می آیند و در سایه درختان در سیاهی شب محو می شوند. شهر زنده،  پر جنب و جوش، آرام و روان می رود تا برسد به صبح. 
نگاهم را از حرم بر می گردانم دختری جوان، نه چندان زیبا تکیه داده به درخت، دفتری در دست، نگاهش به ردیف جمله های ردیف شده روی کاغذ است در سکوت و نور کم می خواند... نمی بینم چه می خواند اما می فهمم که دلش تنگ است. دلتنگ دلتنگ است... تنهاست ... 
سکوت و خلوت تنهایی اش را بر هم نمیزنم. قدم می زنم. می روم. رد می شوم. مسیر راهم شیب تندی دارد. سمت راست مسیر دیواره سنگی بلند دارد و خلوت است. دو پسر کنار هم نشسته اند. یکی دست انداخته دور گردن دیگری. پک می زند بر فیلتر سیگار. دودش را تقدیم می کند به هوای ناسالم. بعد پسر دیگر می فشارد می بوسد. نوازشش می کند. دستی بر رویش می کشد. نمی دانم دوستی که انتها ندارد و من گام بر می دارم  ولی در خیالاتم با خودم می گویم:  زندگی زیباست ایا؟! 
عشق را باید در کجا جست؟
راه رفته را بر می گردم. تماشا رفتن دردسر دارد. در راه بیتی که همیشه دوستش داشته ام را زیر لب زمزمه می کنم:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

#امیربرات_نیا
۱۱مهر۱۳۹۸
@AmirBaratnia

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 October 19 ، 05:59
امیر برات نیا

#عقاید_یک_دلقک

کتاب عقاید یک دلقک  را محمد و مهرناز روز تولدم هدیه دادند، خوشبختانه جزو کتاب هایی بود که نخوانده بودم. کتاب را خواندم البته تا صفحه ۱۰۰. علاوه بر داستان آنچه که برایم جالب بود داستان کتاب نبود اما متن و گفتگوها به گونه ایست، یا حداقل برای من این شکلی بود که کلی سوال در ذهنم ایجاد کرد. می توان به این سوالات فکر کرد و به آنها جواب داد. می توان خواند و از روی آنها رد شد، درست مثل خیلی از مسائل. می شود مکث کرد و به جواب اندیشید. به روزگار فکر کرد و اگر توان بود راه جدیدی جست. 
همانطور که می خواندم برخی عبارت ها را و سوالاتی دا که به ذهنم خطور می کرد، آنها را نویسانده و با شما به اشتراک می گذارم اگر دوست داشتید پاسخ هایتان را به اشتراک بگذارید.

🌹این را می دانیم که می توانیم آدمی را در جایی نگه داریم اما " هرگز نمی شود مانع از پرواز روح دیگران به جایی شد که تمایل دارند بروند".
🌷در هر رویدادی کاملا خوش بین باشید، چون آدم باید در مسیر آب شنا کند و راه راست را برود.
🥀افراد یا متوجه می شوند یا نمی شوند... در هر صورت ما قادر به تغییر هیچ کدامشان نیستم. 
🏵وقتی عاشق کسی باشی بخاطر او خیلی کارها می کنی و بخاطر او خیلی جاها می روی. دوست داری نگاهش کنی. 
🌺رفتار آدم ها در خانه گاهی خیلی تغییر می کند. سردی در روابط آدم ها وقتی شروع می شود که زیر یک سقف می روند دیگر برایشان طرف دیگر هیچ خاصیتی ندارد، هیچ ویژگی ندارد گویی او همانی نبود که  سال ها دنبالش می گشتند. ... آن نیمه گمشده یا تمام وجود آدم. کنار هم بودن در خارج از خانه  برای همه زیباست اما برای چند نفر از ما در خانه بودن زیباتر است؟
🌸 تو مخ آدم چه می گذرد؟
🌼 چرا در عرفان و تصوف به یک واژه عجیب و غریب می رسبم؟ چرا "هیچ" می شویم و خودمان را "هیچ" می دانیم؟ و اگر هیچ شویم که دیگر نیستیم و اگر هیچ باشیم که دیگر خلیفه خدا را روی زمین نیستیم... پس چه هستیم؟
🌺 مجدد این سوال در ذهنم نقش می بندد: آیا عشق فیزیکی با عشق های دیگر فرق دارد؟ چه فرقی؟ 
چرا همه ما می خواهیم رابطه عشقی برقرار کنیم؟ و چرا نمی توانیم؟ چرا عاشق شدن سخت و دردناک است؟ چرا بعضی از زن ها بلد نیستند معشوقه باشند؟ معشوقگی یعنی چه؟ 
🌹شما در آغوش چه کسی احساس امنیت می کنید؟
🥀از داشتن چه کسی واقعا خوشحال می شوید؟ 
🌷آیا معصومیتی هست؟ پاک بودن یعنی چه؟
🌼آیا همبستر شدن با کسی که او را دوست داری و او هم تو را دوست دارد خیانت است؟ 
🌸زیباترین زن دنیا کیست؟ زیبایی در چیست؟ 
🏵احساس شرمساری در کجای رابطه نابود می شود و دیگر نیست؟ و یا چه وقت ما دیگر احساس شرمساری نمی کنیم؟ آیا چون در لحظه ای از زمان مرد شده ایم و یا چون زن شده ایم؟ 
🌹پول چقدر خاصیت دارد؟ پول به شما چه چیزی می دهد؟ آیا شرایط بی پولی همانی خواهد بود که در شرایط پولداری هستید؟
🥀چرا ثروتمند آن فقیران را تحقیر می کنند؟ حتی وقتی به آنها احسان می کنند؟ 
🌷آیا داشتن معشوقه هرزگی است؟
🌺 بهتر نیست بجای خوردن قرص های آرام بخش، معشوقه ای باشد که تو را آرام کند؟ با نگاهش ... با صدایش ... با وجودش ...
🌸چه روزهایی روزمرگی را خوب احساس می کنید؟
🏵 اگر شیطان دست از سر آدم بردارد همسایه ها که همیشه فضول هستند دست از سر ما بر نمی دارند... مگه نه؟
🌹وقتی زنی یا مردی ذهن شما را مشغول می کند. چه می کنید؟
🥀آیا متانت برای زنان زیبایی می آورد؟ یا متانت زن باعث جذابیت او می شود؟ 
🌷آیا تاکنون از نظری روحی خراب بوده اید؟ برای خوب شدن حال روحی تون چه می کنید؟
🌺 آیا باید امیال طبیعی خودمان را سرکوب کنیم؟ تا چه حد به احساساتمان باید توجه کنیم؟
🌼یکی از زشت ترین عبارت ها پس از پایان یک رابطه عاشقانه:" واقعا برای من قابل احترام هستید و دوست داشتنی. "
🌸گاهی بهتر است مسیر دیگری را انتخاب کنی و باید به راهت ادامه دهی و بروی..
🏵شما خودتان را کجا عرضه می کنید؟ به چه کسی می فروشید؟
🌹شما ارزش خودتان را در چی می دانید؟ الماس درونی تان را کجا می فروشید؟
ادامه دارد ...  
#امیربرات_نیا
۷مهر۱۳۹۸
@AmirBaratnia

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 30 September 19 ، 16:23
امیر برات نیا

زندگی

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 29 September 19 ، 08:10
امیر برات نیا


#منوچهردانش_آموز

دیروز عصر وقتی ماشینم را در یکی از خیابان های بلوار رضا پارک کردم و برای شرکت در مراسم ختم شادروان #منوچهردانش_آموز به سمت مسجد توفیق را افتادم، فکر نمی کردم با منظره ای که در عکس انتهای متن می بینید مواجه شوم. پیاده رو از ابتدا تا انتهای مسجد پر بود از دسته گل های زیبا و قشنگی که هر کدامشان متن زیبایی برای عرض تسلیت نوشته بودند و در پایان هم نام آورنده دسته گل با پرینت رنگی خود نمایی می کرد. همه چیز مجلل و زیبا بود.

آقای #دانش_آموز را اولین بار در خانه ی #عزیز و #بابارضا دیدم آن زمان کودکی ۹ یا ۱۰ ساله بودم، درست یادم نیست، اما خوب می دانم که هنوز در دوره ابتدایی درس می خواندم. مردی قد بلند، خوش تیپ و با وقار و با ابهت بود. من بچه بودم. سلام کردم و جواب داد. آنروز در  مهمانخانه مشغول نوشتن شد، از دور همانطور که در باز بود نگاهی کردم. از اعداد و ارقام روی برگه ها و کتاب ها متوجه شدم که ایشان #معلم_ریاضی هستند.

بعدها متوجه شدم که ایشان دبیر جبر و مثلثات هستند. دایی #محمد_ نیکنام این را گفت. آن موقع در دبیرستان_فردوسی که یکی از دبیرستان های خوب #مشهد بود تدریس می کردند.
چند سال بعد باز نشسته شدند و در کلاس های کنکور به تدریس ریاضیات مشغول شدند. من سال آخر دبیرستان بودم. آن زمان بچه های پولدار کلاس ما در کلاس های کنکور ثبت نام کرده بودند. دبیر ریاضی کلاس های کنکور مشهور مشهد آقای #دانش_آموز بود. همکلاسی هایم برای من از تدریس عالی و زیبا ایشان خیلی تعریف کردند اما من هرگز نتوانستم پای درس ایشان بنشینم.
 
در طی این زمان گاه گاهی ایشان را در مراسم های مختلف می دیدم، اما باز هم در همان حد سلام و علیک.
 
این مختصر را نوشتم که بگویم نسبت من با ایشان فامیل دور بود. اما آنچه برایم مهم بود و هست اینکه جناب #دانش_آموز با بیش از نیم قرن تدریس در شهرمان آنهم تدریس خوب به عنوان یکی از معلم های برجسته، معروف و خوش نام مطرح بودند. اینک از میان ما رفته اند.
شاگردان ایشان که اکثرا جزو متخصصان شهر محسوب می شود، در مقام تکریم ایشان سنگ تمام گذاشتند.
دیدن منظره ای از گل و عرض تسلیت پس از درگذشت یکی از معلمان برجسته جای شکر گذاری داشت و نشان می دهد که اگر معلمان ما قدر خویش را بدانند و کار خود را به بهترین شکلی عرضه کنند شاگردان این خوب بودن را درک می کنند و زحمات معلمان شان را پاس خواهند داشت.
قبلا گاهی اوقات که از کنار مساجد بالا شهر  رد می شدم با چنین منظره و یا منظره های این چنینی مواجه شدم بودم. مسجد قبا، مسجد حضرت زهرای (س) سناباد، مسجد توفیق، مسجد سجاد و ... معمولا اینگونه مراسم و این نوع آوردن گل مخصوصا، اشراف، تجار، پزشکان معروف و در کل آدم های متمول بود.
گاهی هم در رسانه ها راجع به این تجملات نقدهایی می شد.
اما این بار از دیدن این صحنه خوشحال شدم، چون همه این کارها بخاطر بزرگداشت یک #معلم بود. کاش همه ما به جامعه معلمان احترام بگذاریم و قدر دان تلاش های آنان باشیم.
یک نکته را هم به خودم و همکاران یاد آوری می کنم که در کار تدریس باید عاشق بود و عاشقانه درس داد. آقای #دانش_آموز عاشق ریاضی بود و ریاضی را عاشقانه درس می داد.
از خانواده محترم #نجفی عذر خواهم اگر در حد مقام و جایگاه علمی ایشان نتوانستم آنگونه که شایسته هست بنویسم.
روحش شاد و یادش گرامی.
#امیربرات_نیا
۲۳شهریور۱۳۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 15 September 19 ، 07:12
امیر برات نیا

چند توصیه ساده برای کسانی که زندگی و عشق شان را دوست دارند.

 

زندگی جریان پویایی است که همیشه مثل رودخانه ی جوان در تلاطم است. در این جریان  پویا، پر انرژی و فعال برای اینکه  به آنچه که دلمان می خواهد برسیم باید بر روی اهداف مان تمرکز کنیم.

 

مهم ترین نکته جهت رسیدن به مقصد این است که روی بسیاری از خواسته های ریز و درشت خودمان باید پا بگذاریم. چون هدف مهم است.

 

هیچ چیزی در زندگی ساده بدست نمی آید، بدست آوردن هر چیزی هزینه خاص خود را دارد و باید هزینه آنرا پرداخت.

 

در زندگی خانوادگی یک اصل مهم دیگر وجود دارد که باید مدنظر قرار داد و آن این است:« اصل مدارا ». 

 

در زندگی اگر متوجه شدید همسرتان آدم خاصی است بهترین کار این است که این خاص بودن را کشف کنید، جنبه های آنرا بشناسید.

اگر همسرتان عشق به کاری یا چیزی دارد بهتر است بجای مخالفت کردن، این عشق را درک کنید. اگر درک کردید دیگر در مقابل همسرتان قرار نمی گیرید بلکه سعی می کنید در کنار او و همراه با او باشید، حتی اگر موضوع مورد علاقه شما نباشد می توانید با همراهی به او نشان دهید که همه چیز او برایتان مهم است. در کنار او باشید و مشوق  همدیگر. در کارهایش او را تشویق کنید. به جنبه های احساسی و روحی او توجه نشان دهید.

 

یک نکته دیگر که لازم است بدان توجه کنید این است:

 « هرگز برای هیچ کاری به دیگری اصرار نکنید». واضح است که وقتی چنین کاری را بکنید باید از خیلی چیزها چشم پوشید. وقتی چشم پوشی از خواسته های خود را به خاطر شریک زندگیتان و بخاطر کسی که دوستش دارید را یاد گرفتید آنگاه عشق در وجودتان رشد می کند. اگر اصرار کنید طرف مقابل شما می ماند، نمی رود، هیچ کاری را نمی تواند انجام دهد. این به شرطی است که همسرتان دارای آرزوها و اهداف بلند، منطقی، دست یافتنی و قابل قبول باشد.

 

اصرار کردن یعنی برای خواسته های خودتان آرزوها و اهداف زیبای همسرتان را به باد دادن، تباه کردن، نابودی روح و جسم او.

 

برنامه زندگیتان را به گونه ای تنظیم و مدیریت نمایید که همسرتان بتواند به همه ی دغدغه هارو مشغله هایش برسد.

 

زندگی تان را منظم کنید تا به ساعت تبدیل شود. همه بزرگان به این مهم دست یافته اند. تا در زندگی به نظم قابل قبول دست پیدا نکنید امکان مدیریت خود، خانواده و زندگی تان، به شکل دلخواه وجود ندارد.

#امیربرات_نیا

۱۷اردیبهشت۱۳۹۷

@AmirBaratnia

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 07 May 18 ، 13:04
امیر برات نیا

عزیزم؛
نازنینا، به خودت شهامت داشتن رویا را بده.
اگر توانایی نداشته باشی که رویاهایی ماجراجویانه ات را به حقیقت تبدیل کنی، ذهنت نخواهد توانست این رویاها را زنده کند و آنها را در رتبه اول امور مهم زندگیت قرار دهد.
هیچ محدودیتی برای اینکه رویاهایت  به واقعیت تبدیل شوند وجود ندارد، جز محدودیتی که خودت برای ذهنت در نظر می گیری و آنرا بر ذهنت تحمیل می کنی.
اینرا نوشتم که تو بدانی تو رویای من بودی و هستی. زندگی در کناررویاهای خودمان شیرین ترین زندگی است.
برای خودت زیباترین، و خوش آیندترین رویاها را داشته باش و برای رسیدن به آنها آهسته و پیوسته گام بردار.
زندگی امروزمان حقیقت رویای دیروزمان هست.
#امیربرات_نیا
۸اردیبهشت۱۳۹۷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 April 18 ، 11:39
امیر برات نیا



همه اتفاقات خوب، 

 

برای انسانهای مثبت اندیش می افتد! 

 

انسانهایی که زیبا فکر می کنند

 

با دیگران با محبت رفتار می کنند

 

شکرگزار هستند

 

خودشان را دوست دارند

 

به زندگی لبخند می زنند

 

انسانهایی که حتی در بدترین شرایط و رویدادها،  سعی میکنند جنبه مثبت قضایا را پیدا کنند و ببینند...

 

انسانهایی که با جنس زندگی و عشق هماهنگ هستند و همیشه، در هر مکانی بذر امید و شادی می پاشند...

 

اینگونه افراد مغناطیس عشق هستند

 

و مغناطیس عشق، جاذبه ای قوی دارد

 

و هر چیز زیبایی را به سمت خودش جذب می کند..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 18 March 18 ، 09:49
امیر برات نیا