امیر برات نیا

سایت شخصی

امیر برات نیا

سایت شخصی

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برات نیا» ثبت شده است

‍ می خواهم در آخرین روزهای پاییز
آخرین برگ های ریخته شده را با تمام وجودم قدم بزنم.
می خواهم کنار رودخانه تشنه آب منتظر باران باشم
می خواهم کمی کنار درختان عریان شده از برگ بنشینم، حالشان را بپرسم
بوی عطر نم زیر برگ ها را بو بکشم
می خواهم چند برگ از پاییز امسال به یادگار در دفتر خاطراتم بچسبانم و نام تو را روی تک تک برگ ها با مهر بنویسم
پاییز به آخرین ایستگاه رسیده است
پاییز هم می داند که باید برود
و این روزها ، او مهاجر دلخسته روزگارست
و من
دلتنگ رفتن اویم.
می دانم پاییز که برود هیچوقت بر نمی گردد
و پاییز نویی را باید به استقبال رفت
من کنار برگ های ریخته شده
زیر درختان عریان شده
به انتظار دیدن چشمانی ایستاده ام
که با هم پاییز امسال را قدم زدیم.
#امیربرات_نیا
۲۴ آذر ۹۸
@AmirBaratnia
🧿🌺🌺🌺❤️🌺🧿
🌺 کانال نسیم خوش روزهای زندگی
#امیربرات_نیا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 11:20
امیر برات نیا

 

دوست داشتنت

بوی عطر دل اویز صبح عاشقی می دهد

بوی ناب خاک شبنم خورده

بوی خاک خیس پاییزی

بوی چوب های تر زیر درختان

دوست داشتنت

چشمه جاری صبح است

که افتاب بیدارش می کند

دوست داشتنت

نم نم بارانی است

که بر تن خشک درختان در پاییز می خورد

تا درخت یادش نرود

باران به عشق بیدار شدن درخت

تا بهار می بارد

و درخت در اعوش نرم خاک

خواب باران می بیند

و باران سفره سخاوت دلش را

هر روز بر سر درختان باغ می گستراند

تو باران عشقی

بر تن خشکیده دلم بازهم ببار

بهار نزدیک است

فصل عاشقی در راه هست

قطار زتدگی دارد می رود

شیرینی کلامم را با خودت ببر

سوغات روحم هست

پذیرای نداشته هایم باش

🧿🌺🌺🌺🌺🌺🧿

#امیربرات_نیا

۲۲ آذر ۹۸

@AmirBaratnia

🌺 کانال نسیم خوش روزهای زندگی

#امیربرات_نیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 09:38
امیر برات نیا

یق عشق این است 
خواستن بی حد و مرز 
بی هراس 
تا ابد 
بی پشیمانی 
میایی در این طریق همراهم باشی؟
می ایی سوار قایقی شویم 
و به سوی بودن 
و خلوت عاشقانه سفر کنیم
موج دریا و گرداب و طوفان همه در پیش است 
بیا همراه و همسفرم باش 
ای همسفر زندگی 
#
امیربرات_نیا 
۲۲ آذر ۹۸
🌺 کانال نسیم خوش روزهای زندگی 
#
امیربرات_نیا 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 09:34
امیر برات نیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 09:25
امیر برات نیا

 

‍  ای گل مهربان من

🍁می خواهم

قبل از آنکه امروز به پایان برسد

چند واژه را برای هزارمین بار تقدیمت می کنم

🍁می خواهم

مهربانی گل های گلدان را تقدیم دستان مهربانت کنم.

می دانم صداقت تنها جاده ای است که به عشق حقیقی منتهی می شود.

🍁می خواهم

با هم دوباره در این جاده قدم بزنیم

🍁می خواهم

دل هایمان را از عشق لبریز کنیم تا خانه دلمان پر شود از نور آفتاب عشق

🍁می خواهم

ستاره ها را توی دامن زندگی بکارم تا شب ها یمان در نور مهتاب آرام، زلال و سرشار از خوشبختی باشد.

🍁می خواهم

خودم‌‌ را تقدیم تو کنیم.

💚 ای گل مهربان من

#امیربرات_نیا

۲۰ آذر ۱۳۹۸

@AmirBaratnia

🍁نسیم خوش روزهای زندگی🍁

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 09:21
امیر برات نیا

 

🌺محبوب من 
مشق عشقم 
نام زیبای توست 
و نگاه عاشقانه ام چشم انتظار آمدنت 
آن سوی پنجره 
آن سوی نور 
من تو را می جویم
تو با بهار باز خواهی گشت 
ای مهربان
#امیربرات_نیا

 

 

 



 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 December 19 ، 08:56
امیر برات نیا

جلد شماره 100 ماهنامه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 November 19 ، 18:23
امیر برات نیا

در تنهایی

در تنهایی

گاهی باید در تنهایی نشست و تنهایی گریست

گاهی باید در تنهایی سکوت کرد و چیزی نگفت

گاهی باید در تنهایی به خود خدا گفت: کمی فرصت، کمی حوصله،

گاهی باید در تنهایی با دلت تنهایی حرف بزنی و بهش بقبولانی که ...

گاهی باید در اوج بودن نبود ...

گاهی باید در بهار هم برگ پاییزی باشی که از شاخه با رقص بر زمین می افتد ، بیافتی و ...

#امیربرات_نیا

۱۵ آبان ۱۳۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 November 19 ، 18:14
امیر برات نیا


وقتی کنارم نیستی
خیالم با توست
تو را با واژه ها
با حروف دلم
روی
برگ برگ احساسم
 می نویسم.
می نویسم
دل تنگم
دوستت دارم
تو در خیالم جان می گیری
در رگ های احساسم جاری می شوی.
#امیربرات_نیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 19 ، 20:44
امیر برات نیا

#نذری_ماندگار
🏺از کوه که رسیدم خونه، دوش گرفتم و رفتم بروم خانه آقا #رضا_عصارگل برای گرفتن شله نذری. رفتم‌ بلوار امامت. وقتی رسیدم در خانه دیدم جمعیتی انبوه از زن و مرد پشت در ایستاده بودند و منتظر توزیع #شله. کمی منتظر ماندم. آقا رضا آمد دم در. سلام و  احوالپرسی کردیم. بعد آقا رضا خدیوی آمد. پشت سرش دایی محمد و خانمش. و بعد خاله اعظم.‌ کمی با آقا رضا خدیوی حرف زدیم.بعد رفتیم داخل. دایی احمد اقا و محسن آقا و محمد روحبخش هم بودند. من ظرف های شله را گرفتم ‌و برگشتم خانه.
🍁 #شله_حاج_آقای_عصارگل برای من خاطرات زیادی دارد. خاطرات ماندگار من با این #شله_نذری بر می گردد به چهل و اندی سال قبل موقعی که هنوز حاجی عصار گل زنده بود. خانه حاجی در خیابان احمد آباد، خ  بخارایی بود. تا جایی که یادم میاید در انتهای کوچه بود. یک خانه دو طبقه با حیاط ویلایی که کنارش یک باغچه کوچک هم بود. آن موقع آقا رضا پسر حاجی هم سن و سال ما بود.
🏺 آخر ماه صفر که می شد همسر حاجی که خاله ها به ایشان می گویند دختر عمو روضه می خواندند. روز آخر روضه هم مصادف بود با #شهادت #امام_رضا مراسم شله نذری داشتند. تو کارت های دعوت آنزمان که همیشه حاجی عصار گل چند روز قبل پخش می کرد نوشته شده بود "بیاد پدر و مادرم" . حاجی نذری اش برای آمرزش والدینش بود. مردان و جوانان خانواده روز قبل و شب قبل برای کمک جهت پختن غذا   بویژه چمبه زنی( کسانی که مشهدی نیستند بد نیست بدانند برای آماده شدن این غذای سنتی ویژه مشهد چندین ساعت باید محتویات دیگ را با چمبه که چوب های مخصوص و بزرگی است باید هم زده شود.) در خانه حاجی حاضر می شدند.
🍁 من و خانواده ام و سایر خاله ها و دایی ها که آنموقع بچه بودیم روز شهادت صبح می رفتیم خانه حاج آقای عصار گل. دیگ های شله که معمولا دوتا دیگ بود توی حیاط برپا می شد. چون خانه دو طبقه رود. یک طبقه زن ها بودند و یک طبقه هم مردها. همه اعضای فامیل حاضر بودند، معمولا کسی غایب نمی شد. هر کسی هر کاری از دستش بر میامد انجام میداد. تا ظهر همه مشغول بودند.
🍁سر ظهر که می شد سفره نذری را پهن می کردند. از میهمانان با نان و پنیر و سبزی خوردن و شله پذیرایی می شد. سبزی ها را خانم ها آماده می کردند. جو حاکم خانه و فضای که شله درست میشد هم محترمانه بود و هم شادابی و نشاط داشت. حاج آقای عصار گل مرد خوش برخورد، باوقار، بزرگ منش، و سخاوتمند بود. اخلاق خوشی داشت. خوش اخلاق بود. همیشه لبخند بر چهره داشت. چهره اش نورانی و تو دل برو بود. همه دوستش داشتیم. ما بچه ها بیشتر. آخرین بار من ایشان را در بیمارستان دیدم روزی که #آقای_حسینی بخاطر بیماری قلبی بستری شده بود. دیگر هرگز وی را ندیدم. روحش شاد.
🏺آخر ماه صفر برای من تا سال های سال یعنی روز شله حاج آقای عصار گل بود. تا وقتی خانه حاجی خیابان احمدآباد بود من و خانواده همیشه حاضر بودیم. چه در کمک کردن چه در خوردن. نمی دانم چه سالی حاجی خونه رو فروخت و رفت محله جدید، بلوار دانش آموز. از اون موقع به بعد دیگه قسمت نشد ما بریم. ما بزرگ تر شدیم، رفتیم، سربازی، و بعد هم دوران دانشجویی و.... . دیگه اون دورهم بودن برای من رنگ باخت. ما بزرگ شده بودیم.
🍁نذری حاج آقای عصار گل علاوه بر اینکه نذری بود و هست، مکانی بود برای پیوندهای فامیلی، برای بودن در کنار هم، همدلی و مهربانی. حالا سال هاست حاجی از میان رفته اما نذر را پسرش آقا رضا در روز شهادت امام رضا(ع) ادا می کند. یک افسوس هنوز باقی است کاش خانه ها آپارتمانی نشده بود و باز هم می شد دور هم جمع می شدیم و سر دیگ شله حضور داشتیم و تنها سهم ما از این نذری ماندگار گرفتن و خوردن نبود.
نذرشان قبول و روح درگذشتگان شاد
مخصوصا روح حاج آقا عصار گل
#امیربرات_نیا
۷آبان۱۳۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 19 ، 20:43
امیر برات نیا