امیر برات نیا

سایت شخصی

امیر برات نیا

سایت شخصی

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبیات» ثبت شده است

‍  #آن_سوی_ابرها

‍ 🔻دوست ندارم قبل از دیدن هیچ فیلمی نقد و بررسی اون فیلم رو بخونم. هر سال شبکه چهار فیلم های جدیدی پخش می کند. هیچ سالی من موفق به دیدن فیلم های شبکه چهار نمی شدم چون زمان پخشش درست زمانی بود که یا مهمانی بودیم و یا مهمان داشتیم. امسال که در شرایط خاص بسر می بریم زمان پخش فیلم ها کمی از هر سال بهتر است اما چون همزمان با پخش سریال های طنز نوروزی است نمی شود دید. از طرفی شبکه چهار فیلم هایش باز پخش هم ندارد. برای حل این مشکل از دیشب تصمیم گرفتم فیلم ها را ضبط کنم و صبح ها که فعلا در قرنطینه هستیم نگاه کنم.

🔻فیلم آن سوی ابرها را چون کارگردان مشهوری داشت برای تماشا انتخاب کردم. می دانستم در هند فیلمبرداری شده. با خودم فکر می کردم که موضوع جالبی باید داشته باشد. دو ساعتی وقت گذاشتم و فیلم را دیدم.

🔻بعد از پایان فیلم با خودم گفتم فیلم می خواست جه حرفی بزند که این همه راه مجیدی رفته هندوستان. دیدم پاسخی برایش نیست. مجیدی مرد بزرگی است اما در این فیلم حرف خاصی از مجیدی نشنیدم. موضوع فیلم هم جدید نبود. دیالوگ های فیلم هم حرفی برای گفتن نداشت.
فیلم چون در هندوستان. بود فضای بصری فیلم در بعضی سکانس ها زیبا بود.

🔻نمی دونم توصیه کنم ببینید یا نه!
اما اگر دوست دارین ببینید انتظار نداشته باشید با فیلم خیلی قوی روبرو شوید. یک فیلم معمولی با یک فیلمنامه معمولی و داستان کاملا خطی که با بازیگران هندی ساخته شده است.

🔻می شود به خودمان یادآوری کنیم :« آدم های بزرگ هم همیشه حرف جدیدی برای گفتن ندارد، آنها هم مثل ما آدم های معمولی گاهی دچار روزمرگی ذهنی و کاری می شوند.

#امیربرات_نیا
۴فروردین۹۹
♦️🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸♦️

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 March 20 ، 09:43
امیر برات نیا

🔹محبوب من
روز از نو آعاز شد
نشد که با هم حرف بزنیم
نشد که با هم قدم بزنیم
نشد با هم بخوانیم
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
نشد که باز به چشم تر شبنم در صبح نگاه کنیم
نشد بوی علف های تازه را بو بکشیم
نشد با هم به طلوع افتاب بنشین
نشد در نگاهت چشم بدوزم
دوست داشتن را کف دستت هجی کنم
نشد فریاد بزنم عاشقتم
این روزگار بر مدار نشدن هاست
کاش می شد
دستت را بگیرم
ببرمت به خیال
به خیال سبزه های باران خورده
به کنار سرو بلند زیبایی
به کنار دریای آبی
و غرق شوم در تو
تا تو گردم
و هیچ شوم در خویش
#امیربرات_نیا
۴ فروردین ۹۹
♦️🌸🌸🌸🌸🌸🌸♦️
@NasimeKhoshRZ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 March 20 ، 09:40
امیر برات نیا

من نمی دانم عشق چیست؟
تو اگر می دانی
بیا روی سبزه های تازه جوانه زده بهار
کنار گل پونه ها
کنار جویبارها
لای شب بو ها
و دم صبح عاشقی
عشق را با حضورت معنا کن.
#امیربرات_نیا
۲ فروردین ۹
۹

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 March 20 ، 07:11
امیر برات نیا

#دستاتو_تمییز_بشور

 

بابا بزرگ من نه درس خوانده بود و نه مدرسه رفته بود. در دل طبیعت بزرگ شده بود. در طبیعت زندگی می کرد و زبان طبیعت را خوب یاد داشت.

تا جایی که یادم می اید در خانه اش مواد شوینده یافت نمی شد یا حداقل من هیچوقت ندیدم. هیچوقت دکتر نمی رفت. تا سال آخر عمرش مریض نشد.

 

من چند سالی در خانه پدربزرگم که تنها بود زندگی کردم، دور از پدر و مادرم. پدر بزرگ بعد از مرگ "آغچه خانم" مادر بزرگم، هرگز ازدواج نکرد و به هیچ زنی هم نگاه نکرد. بابا بزرگ من در جوانی عاشق آغچه خانم شد. آغچه خانم اون موقع شوهرش مرده بود و دوتا بچه یتیم داشت، آغچه خانم همسر دوم شوهرش بود. وقتی همه فهمیدند که پدر بزرگ عاشق آغچه خانم شده دو گروه شدند، عده ای تلاش کردند تا او را از این کار منصرف کنند. و عده ای تلاش کردند این عشق به سرانجام برسد.

 

 گروه اول تهدید کردند که مراسم عروسی برگزار نخواهند کرد و حتی او را کتک زدند. عشق پدر بزرگ عمیق تر از این حرف ها بود که با تهدید و ارعاب بخواهد کنار بکشد. همه چیز را به جان خرید و پای عشقش ایستاد. بدون مراسم، زندگی زیر یک سقف را آغاز کرد.

در این میان همسر اول شوهر اول آغچه خانم محبت کرد و مسئولیت بزرگ کردن بچه های آغچه خانم را قبول کرد تا آغچه خانم  هم به عشق خودش برسد.

 

بگذریم. می خواستم راجع به چند دستور ساده زندگی بابا بزرگ برایتان بنویسم که ذهنم رفت سمت عشق بازی پدر بزرگم. هر وقت اسم آغچه را می بردم و می پرسیدیم چی شد که عاشق مادر بزرگم شدی؟

پدر بزرگ از ته دل می خندید. از خوشحالی فقط می خندید، شادیش را می شد در عمق چشمان قشنگ دید. آغچه خانم برایش هم عشق بود هم شادی بود هم زندگی بود. آغچه خانم برای پدر بزرگ همه چیز بود.

 

در اون چند سالی که من و پدر بزرگم تنهایی زندگی می کردیم چند دستور بهداشتی داشت که من باید رعایت می کردم. منم همیشه رعایت می کردم. هنوز که هنوز است هم دارم رعایت می کنم.

دستور اول: هر وقت از بیرون وارد خانه می شدم باید دست ها و صورتم را تمییز می شستم با اب خالی. روی کلمه تمییز خیلی اصرار داشت. و باید تمییز دست ها شسته می شد. تخطی از شستن یعنی نان و چای و خوردنی ممنوع بود و نمی داد. برای زنده ماندن و سالم ماندن من بدون پزشک روی این اصل پافشاری داشت. من هم همیشه رعایت می کردم.

 

دستور دوم: کوتاه کردن ناخن ها در هر هفته بود. فرار ممکن نبود. خودش برایم این کار را می کرد. ناخن گیر هم نداشت با چاقو همیشه ناخن ها را کوتاه می کرد.

 

دستور سوم: کوتاه کردن موها بود. برای این کار می رفت پیش استای سلمانی.

 

تنها مریضی که یادم هست می گرفتم سرما خوردگی بود. بابا بزرگ داروی تلخی داشت که درمان سرفه و سرما خوردگی بود. به اندازه یک عدس تهیه می کرد. از نوع نابش. در نعلبکی و با کمی چای حل می کرد و می داد من می خوردم.

چند ساعت بعد حالم خوب خوب می شد.

 

این روزها برای مبارزه و جلوگیری از ورود #ویروس خطرناک #کرونا #سازمان_بهداشت_جهانی و همه پزشکان و متخصصان داخلی و عفونی همان دستور شماره یک بابا بزرگ مرا توصیه می کنند #دست_هایتان_را_تمییز_بشویید.

 

حالا راز ۹۶ سال زندگی بدون مراجعه به پزشک را خوب می فهمم. و این دستور العمل را خوب درک می کنم.

دلم می خواهد هموطنان عزیز دست هایشان را تمییز بشویند.

#امیربرات_نیا

۱۷ اسفند ۹۸

🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

t.me/NasimeKhoshRZ

🔸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🔸

http://baratnia.ir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 March 20 ، 07:31
امیر برات نیا

 

#درخانه_بمانیم
دیروز جمعه بود. صبح زود بیدار شدم و مثل همه روزها یک چند تا کار تکراری انجام دادم. وضو گرفتم. نمازخوندم. چای درست کردم. نشستم پشت میز . داشتم برای روز جمعه برنامه ریزی می کردم . تصمیم های که گرفتم این بود. سر صبح گفتم دو ساعت کتاب بخونم. بعد تا یازده یادداشت های قبلی رو تایپ کنم . بعد به کار سایت برسم. بعد فیلم ببینم. نهار بخورم. کمی استراحت کنم . عصر بروم پیاده روی. وقتی برگشتم. چای عصرانه نوش جان کنم. مجدد بروم سراغ کتاب. از هشت شب هم تا اخر شب در کنار خانواده باشم.
برای خودم چای ریختم و نشستم روی مبل و کتاب "خاطرات زمستان" را باز کردم و شروع کردم به خواندن. چند صفحه ای که خواندم رضا زنگ زد. بعد از حال و احوال گفت: داداش میایید برای توزیع یا بسته بندی حبوبات و مواد غذایی امروز برویم #سپاه_سازندگی؟
کمی فکر کردم و گفتم باشه. کی و کجا باید بیایم.
گفت: منتظر باشید میایم دنبالتون.

چند صفحه دیگه از کتاب رو خوندم. صبحانه مختصر، کوکوی سبزی و گوجه فرنگی خوردم. مسواک زدم. لباس پوشیدم. ماسک نو برداشتم. البته فقط یک ماسک نو دیگه دارم برای مواقع اضطراری. دستکش یکبار مصرف هم برداشتم. تلاش می کنم. هم به #ویروس #کرونا آلوده نشم و خدایی نکرده دیگران را آلوده نکنم.
مجدد رضا زنگ زد و گفت من جلو آپارتمان منتظرم. اباس پوشیدم و زدم بیرون.
تو ماشین عقیل پشت نشسته بود. دست ندادم و بعد از سلام و علیک راه افتادیم.
ادرسی که داده بودند وکیل آباد ۶۳ بود. نیم ساعتی معطل شدیم تا #حسن_نارویی زنگ زد و ما به مقصد دیگری حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم به محل دنبال تابلوی #سپاه_سازندگی  بودیم. پیدایش کردم. نگهبان آمد جلو. برایش مختصر گفتیم و وارد شدیم.
محوطه ی بزرگ و خلوتی بود. سمت چپ سالن و سمت راست اتاق های اداری. همه ساده. کسی که کلید محل کار را داشت نیامده بود. منتظر ماندیم. چیزی حدود نیم ساعت.
نه   نیم وارد سالن شدیم. حدود ۱۰۰ متر فضا بود. کیسه های نخود، لوبیا، لپه، عدس و سویا. همه درجه یک   مارک های معروف.
تعداد نفرات حدود ۱۵ نفر. به سه گروه تقسیم شدیم. مشخص شد امروز باید کار بسته بندی انجام دهیم. یک ساعت بعد اقا حسن چای آورد و بعد هم صبحانه ساده، نان سنگگ و پنیر. چند لقمه منم خوردم. محمد هم در هنگام صبحانه به گروه اضافه شد و کار سرعت پیدا کرد. تا اذان کار کردیم. نماز را به جماعت برگزار کردیم. شیخ ما نماز ظهر را بار اول سه رکعت خواند و مجبور شدیم نماز ظهر را دوباره بخوانیم ولی اینبار چهار رکعتی.
بعد از تا یک و نیم کار بسته بندی ادامه یافت.
نهار اوردند، سوپ و قرمه سبزی و پلو. نهار را در نماز خانه خوردیم. کمی استراحت کردیم. من چرتی زدم. بعد از نهار کار بسته بندی ادامه یافت سه هزار بسته نخود و سه هزار بسته لوبیا آماده شد. بقیه اقلام ماند برای فردا و برای ادم های اهل خیر بعدی .
چهار دست و صورت را شستیم و از گروه بچه های سپاه سازندگی #سپاه_امام_رضا خداحافظی کردیم. برگشتیم خونه.
برای رعایت مسایل بهداشتی فوری لباس ها را تعویض کردم و دوش گرفتم. واقعا خسته شده بودم. کمی استراحت کردم. وقتی بیدار شدم. نماز مغرب را گفته بودند.
سر شب رفتم بیرون   چند خرید کوچک انجام دادم. شب اخبار را پیگیری کردم. خیلی تعجب کردم چرا سرعت انتشار اینقدر در کشور زیاد شده. چرا مردم درخواست های عاجزانه #وزیر_بهداشت  نا دیده می گیرند. چرا برخی نمی خواهند مسئولیت خود را در قبال این ویروس بپذیرند. از اینکه شنیدم برخی استان ها مسافران را راه نمی دهند خوشحال شدم. ولی باز نارحتم چرا ما باید برای هرکاری اجبار بالای سرمان باشد . جوابش البته مشخص است، کمی فکر کنید. ما کار تیمی بلد نیستیم. پزشک عمومی ما دو میلیون ماسک انبار می کند. قسم نامه بقراط خورده. عده ای از پزشکان عزیز شبانه روز دارن زحمت می کشند و برخی ....
امروز این فرصت فرهم هست تا هم خودمان و هم بچه هایمان یک کار تیمی انجام دهیم و با مشارکت و خود کنترلی #زنجیره #کوید_۱۹ را بشکنیم.
بیایید با هم برای زنده ماندن خودمان، کسانی که دوستشان داریم با هم و هماهنگ یک ماه در خانه زندگی کنیم.
اگر همت کنیم #کرونا_را_شکست_میدهیم.
#امیربرات_نیا
۱۶ اسفند ۱۳۹۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 March 20 ، 07:01
امیر برات نیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 March 20 ، 06:47
امیر برات نیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:41
امیر برات نیا




                                عمریست سر کوی تو مستانه نشستم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:37
امیر برات نیا

ظهر زودتر خوابیدم و زودتر بیدار شدم. قبل از غروب رفتم بالای کوه تا به تماشای غروب بنشینم و با خودم خلوت کنم.

 

در بین راه به خیلی چیزها فکر ‌کردم، به زیبائی و کششی که در وجود هر زنی هست. به عشقی که در چشم هایش نهفته و آشکار است. به میلی که در مرد هست و او را وا می دارد تا در پی زن روان می کند.

 

به واژه های زیبا و عاشقانه فکر کردم. به شیطنت های خاص خودم در کودکی، در جوانی و الان. به دوست هایی که دارم، چه از نوع مجازیش و چه از نوع حقیقی اش و چه از نوع مجازی_حقیقی . به آدم هایی که به من اعتماد دارند و به رازهایی که دوستانم برای من بازگو می کنند، چون راز است هرگز نه گفته خواهد شد و نه نوشته. به قول دوستی "راز سر به مهر" در درون آدم می مانند.

 

به #تعطیلات $کرونای فکر می کنم که بی سابقه بوده، در طی ۴۳ سال گذشته هیچگاه مدرسه ها اینقدر تعطیل نبوده اند، و حالا ۴۵ روز وسط سال تعطیل شده اند و بسیاری بدون برنامه عمر خواهند گذراند.

 

آفتاب که در پشت کوه ها از جلو دیدگانم محو شد از کوه سرازیر شدم به سمت خانه. مثل همیشه کلاغ ها در مسیر بودند، دسته جمعی در آسمان و در نور طلائی خورشید بال می زدند و می رفتند تا در کنار عشق های سیاه شان یک شب عاشقانه دیگر را بگذرانند. از فردا بگویند... از روزی که گذشت...

 

تازه رسیده ام خانه. تشنه ام. چای، نوشیدنی مورد علاقه ام را خودم درست می کنم و نوش جان می کنم. می روم سراغ #یارمهربان، یار جانی، و عشق جان. این بار #خاطرات_زمستان است.

 

هر کتاب جدید مثل معشوقه جدید است. هر معشوقه ای ویژگی های خاص خودش را دارد. در هر معشوقه ای زیبایی وجود دارد که آدم باید خودش کشف کند تا از بودن با آنها لذت ببرد. زیبایی به هیچ وجه همیشه جنبه ظاهری ندارد. زیبایی، ذات زیبای هر معشوقه ای است.

 

معشوق های من کتاب های من هستند. هر کدام به نوعی زیبا و شوق آفرین هستند و هم نشینی با آنها به آدم لذت و شادی می دهد. این بار کتاب خاطرات زمستان را برای خواندن و عشق بازی انتخاب کرده ام. چند صفحه ای را می خوانم. خوبی اش این است که شوق نوشتن را در من بر می انگیزد.

 

دوباره قلم دست می گیرم و می نویسم که در اوج همه گرفتاری ها باز هم اگر عشق دیدن معشوقه اگر در جان و دل باشد عبور از همه بلایا آسان خواهد شد.

 

دوستی گفت: سکوت نکن، صدا بزن، حرف بزن هر چند فاصله ها باشد. و من از این فاصله می نویسم،:

می توان از هزاران کیلومتر ان طرف تر عاشق شد و عاشق ماند...

#امیربرات_نیا

۱۴ اسفند۱۳۹۸

💟🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💟

t.me/NasimeKhoshRZ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:30
امیر برات نیا


#مرگ_یک_کندودار
نوشته: #لارس_گوستافسون

🔻توصیه نمی کنم شما این کتاب را بخوانید. این کتاب اولین اثری است که از این نویسنده سوئدی می خوانم. درباره نویسنده در مقدمه کتاب می توانید مفصل بخوانید.

🔻اما در مورد کتاب اینکه چرا خریدم فکر می کردم کتاب جنایی است ولی بعدا وقتی شروع کردم به خواندن فهمیدم جنایی نیست. کتاب یادداشت های مردی است که از مرگ خویش به نوعی آگاه است. می داند که با مرگ تا مدتی دیگر ربرو خواهد شد اما مثل همه آدم های دیگر، مثل من، و مثل دیگران نمی خواهد بپذیرد. برای همین جواب آزمایش را باز نمی کند و دور می انددزد و سعی می کند زندگی کند. احساسات و افکار و اندیشه هایش را در روزهای پایانی در دفترچه هایی یادداشت می کند.

🔻مرد از همسرش جدا شده و از همه روی گردانده است و به تنهایی زندگی می کند یا بهتر است بگوییم همه او را ترک کرده اند. شغلش معلمی بوده که زودتر از موعد خودش را بازنشسته کرده و به کندو داری مشغول است. زندگی اش چندان ماجراجویانه نبوده و نیست. در خاطراتش زمانی که بازنش زندگی می کرده با خانم دکتری آشنا می شود و به او دل می بندد و او را به خواسته همسرش به خانه اش دعوت می کند. هر دو زن با هم دوست می شوند و او در میان این دو زن معلق می ماند.

🔹دو عبارت ماندگار در این کتاب هست که بعد از خواندن کتاب در ذهن می ماند:
🔸 تسلیم نمی شوم  از نو آغاز می کنم.
 🔸همواره می توان امیدوار بود.

🔴صحنه غم انگیز کتاب هم جایی است که مرد کارهای مردنش را خودش انجام می دهد. سگش را به کسی تحویل می دهد و با او خداحافظی می کند. به آمبولانس زنگ می زند که بیاید و ببردش.

🔹زندگی آخرش در دست ما نیست، اما تا فرصت هست باید زیست و زندگی کرد.

❄️زیباترین بخش کتاب هم جایی است که مرد هنرها را دسته بندی می کند و "عشق ورزی" را در سر لیست همه هنرها قرار می دهد. آیا شما هم هنر عشق ورزیدن را بلد هستید؟ آیا عشق می ورزید؟
چند پاراگراف منتخب:

🏺این قدر نزدیک بودن به زندگی دیگری که در نقطه دیگری، در محیطی کاملا متفاوت، جریان داشت به من نوعی احساس زندگی مضاعف بخشید و شاید این نوع زندگی بود که به آن نیاز داشتم و خودم هم نمی دانستم.
♦️هرگز کسی بهتر از خودم آدم به آدم خدمت نمی کند.
♦️چیزی که یاد گرفته ام این است: برای زندگی مفری واقعی وجود ندارد.
♦️امیدوار بودن به اندازه امیدوار نبودن سخت است. انسان بیش تر به امیدوار بودن و ترسیدن عادت کرده تا این که خود را در دل چیزی که امیدش را داشته یا از آن می ترسیده، بیابد.
#امیربرات_نیا
۱۴ اسفند۱۳۹۸
#زندگی
#نویسنده
#مترجم
#یادداشتی_بر_کتاب
#یاداداشت
#مرگ
t.me/NasimeKhoshRZ
🔴💜❤️💜❤️💜❤️🔴

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 08 March 20 ، 06:24
امیر برات نیا